خاطره 1

وارد مدرسه شدم از کنار دفتر مدیر داشتم رد میشدم که ناگهان آقای مدیر من رو صدا زد وقتی برگشتم ناگهان دیدم اولیای یکی از بچه ها به اسم امیر درحال گریه کردن هستن و مدیر و معاون مدرسه  از دستش کلافه شدن و سکوت کردن و دست روی سر گذاشتن، آقای مدیر به من گفت رضا هر کاری میکنیم حرف نمیزنه و اصلا نمیگه چه مرگشه میگه من حرفم رو فقط به آقا رضا میگم. داخل پرانتز (به بچه ها گفتم تو مدرسه من رو به اسم صدا بکنن، علت دارم) وقتی متوجه موضوع شدم با اجازه از مدیر امیر رو صدا کردم دفتر معلم ها تا باهاش صحبت بکنم با همین لحن بهش گفتم:این مسخره بازی ها چیه راه انداختی بگو ببینم چی شده گلابی؟!!! به من نگاه کرد و گفت نمیخوام درس بخونم!!!!  گفتم:همین ؟!!! مردم رو الاف کردی که نمیخوای در س بخونی خیلی جدی بهش گفتم آفرین من هم موافق هستم اصلا من هم نمیخوام درس بخونم بیا دوتایی بریم مترو آدامس بفروشیم حتی با هم حساب و کتاب کردیم که چقدر در ماه پول در میاریم .در حالی که امیر خیلی تعجب کرده بود که چرا من دعواش نکردم و حتی تشویقش کردم که اگر خودش تصمیم به کار کردن گرفته تصمیمه خوبیه به من گفت آقا راست میگید؟ من هم بلند گفتم مگه من مسخره تو هستم مگه با تو شوخی دارم / دو ساعت دارم باهات حرف میزنم که کار کنی در س نخونی >امیر که حسابی گیج شده بود دیگه باورش شد که معلمش قراره با اولیاش حرف بزنه تا دیگه درس نخونه خلاصه ورق برگشت و امیر شروع کرد به توبه کردن که نه آقا من میخوام درس بخونم  از اون خواهش و از من هم رد خواهش تا اینکه گفتم دردت چیه ؟ گفت توخونه دائم به من تذکر میدن درس بخون درس بخون درس بخون نمره هام عالیه اما دیگه خسته شدم . من که به هدفم رسیده بودم یعنی پیدا کردن مشکل اصلی یعنی تکرار و تاکید بیش از اندازه اولیاء امیر رو تا پرونده دادن زیر بغلش بردم ولی گریه میکرد که میخوام درس بخونم مادر و پدرش تعجب کرده بودن بعد از اینکه امیر رفت سرکلاسش مدیر خیلی تشکر کرد و گفت مشکل کجا بود گفتم پدر و مادرش بودن که انقدر تنبیه و تاکید و اسرار داشتن به بچه حسابی خسته شده بود و زده بود تو دنده لج و لج بازی .

صرفا جهت انتقال تجربه

  • Back To Top
  •